شعر: حافظ

به همین سادگی رفتی، بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه، سهم من اشک که بریزه
به همین سادگی کم شد، عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی
هرجا هستی خوب و خوش باش، تا ابد بغض صدامی
تورو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم، اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه، دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم
واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی،
از دلم نمیری عمرم، نفسامی که هنوزی
تورا محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد،
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
توکه تنها نمیمونی من تنها را دعا کن،
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
دست تو اول عشقه، بسپرش به آخرین مرد،
مردی که پشت یه دیوار واسه چشمت گریه می کرد،
گریه می کرد، گریه می کرد، گریه می کرد ...
خداوندا مرا این بار ارضا می کنی یا نه ؟!
بگو قلب مرا آغوش دریا می کنی یا نه ؟!
هوس کردم که با تریاک و بنگ و باده بنشینم
دوباره سور و ساتم را مهیّا می کنی یا نه ؟!
ببین! من یوسفم امّا، کمی تا قسمتی ناپاک
مرا مهمان آغوش زلیخا می کنی یا نه ؟!
مرا ای اوّلین و آخرین زنجیر شوریدن
رها از طعنه ها، زخم زبان ها می کنی یا نه ؟!
رها کن آسمان ها را، بیا این جا قضاوت کن
ببینم در زمین یک مرد پیدا می کنی یا نه ؟!
خدایا حاجتی دارم که باید مطمئن باشم
تو هم مثل همه امروز و فردا می کنی یا نه ؟!
مرا از ننگ آدم بودن و بیهوده فرسودن
امید آخرین من! مبرّا می کنی یا نه ؟!
برای آخرین پرسش، و حتّی آخرین تهدید
قیامت را بگو مردانه برپا می کنی یا نه ؟!
اکنون که تابلویی کشیده ام
با نگاه به آن
گریه ام می گیرد.
پیرمردآهسته ودرحالیکه سرش راتکان می دادگفت:
توآدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی درموردآنچه که می گویی خوب فکرکن
خیلی چیزهاهست که تو نمی دونی
دوست فقط اون کسی نیست که
توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که توراازتاریکی
وناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی دیگرانی که توآنهارادوست
می نامی سعی دارند تورابه درون آن بکشند
دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تورارها کنه
صدائیه که نام تورازنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تورابه فراموشی سپرده اند
امابیشترازهمه دوست یک قلب است
یک دیوارمحکم وقوی
درژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق هاازآنجامی آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکرکن
زیراتمام حرفهایم حقیقت است
وفرزندم یکباردیگرجواب بده
چندتادوست داری؟
سپس ایستاد ومرانگریست
درانتظارپاسخ من
بامهربانی گفتم
اگرخوش شانس باشم...فقط یکی
وآن تویی
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تومی سپارد
درتنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمهاتورادلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه بدنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد
وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست
مرغي در بال هايش شكفت
زني در پستانهايش
باغي در درختش.
ما
در عتاب تو
مي شكوفيم
در شتابت
مادر كتاب تو مي شكوفيم
در دفاع از
لبخند تو
كه يقين است و باور است.
دريا به جرعه يي كه تواز چاه خورده اي
حسادت مي كند.
سکوت میان کلامم باشی!
دیده نمیشوی
اما من تو را احساس میکنم!
شاید تو...
هیاهوی قلبم باشی!
شنیده نمیشوی
اما من تو را نفس میکشم!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟