شعر چالز بو‌کوفسکی

ساعت یکُ نیمِ صُبه !

تو ایوونِ طبقه ی دوم نشسته‌مُ

شهرُ نگاه می‌کنم...

می‌تونست بدتر از این باشه!

 

نیازی نیست کارِ بزرگی بکنیم !

شوق کارای کوچیکه که حسِ خوبی بهمون می ده وُ

حسای بدُ ازمون می گیره !

بعضی وقتا سرنوشت

امون نمی ده به کاری که دوس داریم برسیم!

پس بایس سرِ سرنوشت کلاه بذاریم !

 

بایس با خدا تا کرد !

اون خوش داره با چزوندنِ ما کیفور بشه !

خوش داره باهامون ور بره وُ

آزمایشمون کنه !

عِش می کنه از این که بِمون بگه ضعیفُ احمقیمُ

کلکمون کنده س !

 

خدا عاشقِ اسباب بازیِ وُ

ما هم اسباب بازیاشیم !

 

هنو رو اِیوونمُ یه پرنده

رو درخت رو به رویی که تو تاریکی پنهونه

عاشقونه می خونه !

 

اون یه بُلبُله وُ من

عاشق بُلبُلم!

 

اداشُ درمیارمُ منتظر می شم...

جوابمُ می ده !

می‌خندم!

شاد کردنِ یه آدمِ زنده آسونه !

 

بارون می گیره وُ‌

یه قطرشُ داغی پوستمُ حس می کنه !

 

خوابُ بیدار

روی یه صندلی تاشو نشسته‌مُ

پاهام رو نرده های اِیوونه !

بلبلِ دوباره

آوازی رُ که تو روز شنیده می خونه !

 

اینا تمومِ کاراییِ که ما پیرا

واسه سرگرم شدن می‌کنیم !

شنبه شبا

به خدا می‌خندیم ،

به حسابای قدیمی ‌می‌رسیم،

وقتی چشمک چراغای شهر چشمک حواله مون می کننُ

بلبلا از رو درختا چش می دوزن به ما جوون می شیم !

دنیا هم از این بالا

به همون خوبیِ که همیشه بوده !

 

شعر صابر کاکایی

 

 

شب؛

هزاران کلاغ سیاه است

روز؛

هزاران کلاغ سپید...

 

بهتر است

جیک مان در نیاید !

 

شعر رضا بروسان

تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است

تنهایی در قطار

هزار نفر.

 

به تو فکر می کنم

در چشم های بسته آفتاب بیشتری  هست

به تو فکر می کنم

و هر روز

به تعداد تمام دندانهایم سیگار می کشم.

 

 ما چون بارانی هستیم

که همدیگر را خیس می کنیم

 

شعر

چشم تریاکی تو کم بود، عینک هم زدی ؟
شیشه ای کردی مرا تا خوب معتادت شوم❤

اتاقی که بوی تلخ قهوه میدهد و...
کتاب هایی که تا سقف..
نامنظم روی هم...
چیده شده اند...
فقط یک چیز را نشان می دهد...
که بعد از رفتنت...
من از آدم ها...
دل بریدم...
دل...!!!

شعر قیصر امین پور

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

 

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

 

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

 

زیرا

هر چیزی و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند...

 

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

 

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

 

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

شعر حسین منزوی

«یک»

بشناس مرا حکایتی غمگینم

افسانه ی تیره ی شبی سنگینم

تلخم، کدرم، شکسته ام مسمومم 

ای دوستشناختی مرا؟ من اینم

 

«دو»

من اینم و غرق خستگی آمده ام

ویرانم و از شکستگی آمده ام

از شهر یگانگی؟ فراموشش کن!

از شهر هزار دستگی آمده ام

 

«سه»

آنجا با هر که زیستم کشت مرا

هر هم خونی به خون آغشت مرا

صدها دستی که دوست میخواندم شان

صدها خنجر شکست در پشت مرا

شعر محمدرضا عبدالملکیان

زیبا

زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

 تا رود آفتاب بشوید

 دلتنگی مرا

 

زیبا

هنوز عشق

 در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

 با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

 در تندباد عشق نلرزد

 

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

 احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

 یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

 

زیبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

 

زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

 من سبز می شوم

 

زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

 بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

 بچرخانم

 بر حول این مدار

 

زیبا

 زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

 آغاز کن مرا

شعر گروس عبدالملکیان

 

و امروز آنقدر شفافیم

که قاتلان درونمان پیداست

 

و دریای شهرمان

چنان خسته است

که عنکبوت

بر موج هایش تار می بندد

 

کاش

کسی این مارها را عصا کند

و کاش آنکه استخوان هایم را می لیسید

شعرهایم را از بر نبود

 

...

 

زنبورها را مجبور کرده ایم

از گل های سمی عسل بیاورند

و گنجشکی که سال ها

بر سیم برق نشسته

از شاخه درخت می ترسد

 

با من بگو چگونه بخندم؟

وقتی که دور لب هایم را

 مین گذاری کرده اند

 

...

 

ما

کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

 

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند.

شعر عبدالصمد اب روشن

به خیابان می روم

و ادعای پیامبری  می کنم

برای مانکن ها  موعظه  می خوانم.

-ای جامه ندیده ها

ما شمارا از خمیرکاغذ ساخته ایم.

دست كش هايي در كارم دست بردند.

 ناخن هایي در چشمم مانيكور شدند.

 به لکنت هفت  تیر افتادم

 

 آدم برفی شدم

ازرگهایم یخ دربهشت می چکيد.

سر می خورم روی یخها

و برای پنگوئنها آیاتی تلاوت می کنم

ما یخها را فرستادیم تاروی آن سربخورید.

شعر شهاب مقربین

دنبال دو کلمه می گشتم

دو کلمه

مانند پچ پچ دو برگ

در گوش هم

یا زمزمه ی دو لب

در جست و جوی یک بوسه

 

دنبال دو کلمه می گشتم

مانند دو گوشواره

که آویزه ی گوشـت کنم

 

کلمات صف کشیدند

دسته دسته

دستبند تو شدند

کلماتی که دستت را دوست می داشتند

 

تو چنگ زدی

از هم گسیختی

رشته ی کلمات را

در هم ریختی

فرو انداختی

هر یک را به گوشه ای

دنبال یک کلمه می گردم

یک کلمه ی خاموش

مانند یک بوسه

که جمع کند همه ی کلمات را

روی لب های تو

شعر گروس عبدالملکیان

حالا که رفته ای، بیا

بیا برویم

بعد مرگت قدمی بزنیم

ماه را بیاوریم

و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

 

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت

 

لعنتی

دستم از خواب بیرون مانده است.

شعر احمد شاملو

دوستش می‌دارم

چرا که می‌شناسمش،

به دوستی و یگانگی.

 

ــ شهر

   همه بیگانگی و عداوت است. ــ

 

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می‌گیرم

تنهایی غم‌انگیزش را درمی‌یابم.

 

 اندوهش

غروبی دلگیر است

در غُربت و تنهایی.

همچنان که شادی‌اش

طلوعِ همه آفتاب‌هاست

و صبحانه

ونانِ گرم،

و پنجره‌ای

که صبحگاهان

به هوای پاک

گشوده می‌شود،

و طراوتِ شمعدانی‌ها

در پاشویه‌ی حوض.

 

 چشمه‌ای

پروانه‌ای و گُلی کوچک

از شادی

سرشارش می‌کند،

و یأسی معصومانه

از اندوهی

گرانبارش:

اینکه بامدادِ او دیری‌ست

تا شعری نسروده است.

 

چندان که بگویم

«امشب شعری خواهم نوشت»

با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می‌رود

چنان چون سنگی

که به دریاچه‌ای

و بودا

که به نیروانا.

و در این هنگام

دخترکی خُردسال را مانَد

که عروسکِ محبوبش را

تنگ در آغوش گرفته باشد.

 

 اگر بگویم که سعادت

حادثه‌ای‌ست

بر اساسِ اشتباهی؛

اندوه

سراپایش را در بر می‌گیرد

چنان چون دریاچه‌ای

که سنگی را

و نیروانا

که بودا را.

چرا که سعادت را

جز در قلمروِ عشق بازنشناخته است

عشقی که

بجز تفاهمی آشکار

نیست.

 

بر چهره‌ی زندگانیِ من

که بر آن

هر شیار

از اندوهی جانکاه حکایتی می‌کند

آیدا

لبخندِ آمرزشی‌ست.

 

نخست

دیرزمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی بازگرفتم

در پیرامونِ من

همه چیزی

به هیأتِ او درآمده بود.

آنگاه دانستم که مرا دیگر

از او

گریز نیست.

 

شعر علی عبدالرضایی

چارمیخ و میخکوبِ روی تو با هم شدم

میخ تر وقتی که از چشم تو افتادم شدم

 

تخته ای کم داشتم دیگر نمی خوردم به در

تخته ای کم بود اما میخ دست کم شدم

 

از همان روزی که دیوارت نگاهم قاب زد

میخ را وقتی که دست راستت دادم شدم

 

گرچه کارم با خیال تخت گاهی تخته شد

گرچه گاهی ضربه کاری بود و قدری خم شدم

 

میخ را تا بیخ توی تخته کردم عاقبت

راستم کردی به ضربی باز هم آدم شدم

 

میخ تر از خود ندیدم عاشقی دور و برم

هرچه کوبیدی سرم من بیشتر محکم شدم