شعر:فرهاد قلی زاده
در این اتاق به دام افتاده ام
اشیا پراکنده می شوند و به هوا می روند
و برای تسکین من شیشه ها را می شکنند
هاله ی گیج کننده ی ماه پیداست
و چشمان ِ گریزپای روسپیِ سرِ خیابان
سفری را شروع می کنم از تراس خانه
تا اوجِ آسمان ها
تا آنجا که هیچ کس به غیر من نرفته
به پاریس و لندن سفر کردم
به رنگ های عجیب و واقعی
به عناصر رویایی و ضروری سفر کردم
به خصیصه های باشکوه ی طوایف
زندگی خوفناک آدم ها را دیدم
ارواحِ واژه ها را لمس کردم
و بارها و بارها
از شن زار های زمان گذشتم
از بندرهای مه الودی که شاعرانی داشتند
به چشم خویش دیدم
خدایان می پلکند در سطوحِ بازِ خیابان
در گام های دوباره اش
در حضور قدرتمندش
و خدا در این ازدحام گم شده بود
ترسیده بود و رفته بود پیش پلیس
و من بردم به خانه اش
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲ ساعت 11:19 توسط مهدی صیدگر
|
با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛