شعر:فاضل نظری

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت

خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن

نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا ! آرام بنشین و مگیر از خود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت

به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگی آسمانی فکر کن ! محکم قدم بردار

به حلق آویز ، داری را که از دست تو خواهد رفت

شعر: روزبه بمانی

ببین تمام من شدی اوج صدای من شدی
بت منی شکستمت وقتی خدای من شدی

ببین به یک نگاه تو تمام من خراب شد
چه کردی با سراب من که قطره قطره آب شد

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم
به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم

شعر: حمید مصدق

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخن گوی تو ام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی تو ام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطر آلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال .....

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم !

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم !

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور،

گیسوان تو در اندیشه ی من؛

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من ،

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب،

در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود.

شعر

تاریکم ای یلدا، مهتاب میخواهم
لب تشنه ام ای اشک، سیلاب میخواهم

در حسرت موجم، باران کفافم نیست
درمان درد من باران نم نم نیست

پس تشنه میمانم، غرق پریشانی
تا آسمان ها را بر من بگریانی

چشم من از وقتی با عشق تو تر شد
آیین من اینبار آیینه ای تر شد

پیدا شو ای مرهم بر زخم پنهانم
تا صبح دیدارت بیدار میمانم

شعر:شل سيلور استاين

من دوستت دارم

خدا هرکسي را که مثل من خوب باشد
دوست دارد
اما هر کسي را که مثل تو بد باشد
دوست ندارد
اما من تو را با همه بدي ات دوست دارم
چون دلم برايت مي سوزد
وقتي مي بينم هيچ کس دوستت ندارد


داستان کوتاه

فرماندار ایالت ماساچوست نامزد انتخابات دوره‌ی دوم بود و سخت تلاش می‌کرد که برای دوره‌ی دوم انتخاب شود. او از نخستین ساعات روز انتخابات به فعالیت‌های انتخاباتی مشغول بود. ناهار نخورده بود و با عجله و آخر وقت خود را به ناهاری که در کلیسا خیرات می‌کردند، رساند. وقتی که فرماندار بشقاب خود را دراز کرد تا غذا دریافت کند، خانم توزیع‌کننده یک تکه مرغ در آن گذاشت. فرماندار گفت: «ببخشید، ممکن است یک تکه‌ی دیگر مرغ به من بدهید؟»

زن جواب داد: «متأسفم، هر نفر یک تکه

فرماندارگفت: «مرا نشناختید؟ من فرماندار این ایالت هستم

و زن در جواب گفت: «من هم مسئول توزیع غذا هستم. لطفاً حرکت کنید

شعر: علی اکبر یاغی تبار

آشفتگي من به شما ربط ندارد

يعني به شما يخ زده ها ربط ندارد


هرچيز دلم خواست مجازم كه بگويم

فرياد حماقت به صدا ربط ندارد

درمذهب عاشق خبراز ضابطه اي نيست

لامذهبيش هم به خدا ربط ندارد


آواز سكوت است دلم، ترجمه اش كن

ناز نفسي كه به هوا ربط ندارد

گفتند كه گل كردنتان زينت اين جا است

گفتيم كه اين باغ به ما ربط ندارد


بدبختي هر جامعه از رأس امور است

تنها به گروه ضعفا ربط ندارد

ترمز بزن اي لوده كه بيچارگي ما

اصلاْ به توي بي سر و پا ربط ندارد!

شعر: عباس عبادی

دروغ است

که بی من سفر رفتی

تو

همیشه هستی

من

جا مانده ام

اخلاق از دیدگاه ژان ژاک روسو

روسو معتقد است که انسان طبیعتا خوب است و براساس حالت طبیعی، بدی کردن او غیرممکن است. روسو در کتاب "قرارداد اجتماعی" از منافع ویژه ای که تضاد با آنها تشکیل جامعه را واجب کرده انتقاد می کند. او در این کتاب، مسئله اخلاق را براساس ساختارهای اجتماعی شرح می دهد. استدلال روسو جهت برقراری قراردادی بنیادین با جایگزین کردن اخلاق برابری و قانونی به قرارداد و حقوقی ست که طبیعت با نابرابری جسمی بین انسانها موجب شده است. در این مقاله، نگاه انتقادی در وحله نخست متوجه موقعیت کنونی جهان و در مرحله بعد
ادامه نوشته

شعر: الهام میزبان

پری مدرنی هستم

با موهای خرمایی

چشم های قهوه ای

لبهای صورتی

و بدنی از جادو

انگشتانم

کلیدهای کهنه ایست

برای باز کردن قفل های روزمره

سینه هایم

کلیدهای رو شده ای

برای قفل های پنهان

و در حرکت لبهایم

کلید کشف نشده ایست

برای قفلی که

از گلوی تو

تا زیر خط شکمت ادامه دارد

وبه دریاچه ای می ریزد

پر از بچه قورباغه های منتظر

من اما

پری مدرنی هستم

که به دلایل بهداشتی

هیچ قورباغه ای را نمی بوسد

و به جای اینکه

در انتظار شاهزاده

بوسه هایش رابه دریاچه بریزد

بعد از دوش گرفتن

برای خرید سیگار به خیابان می رود

و سر راه

بچه غورباقه ها و دستمال کاغذی های مصرف شده را

با کیسه زباله دم در می گذارد

و یادش می ماند

حتما

در را پشت سرش قفل کند

شعر:رسول یونان

بارانی که روی این شهر می بارد

یک شب

روی استانبول نیز خواهد بارید

همین طور روی لندن

پراگ

و یا باکو

هر کجا باشی

یک شب

به یاد نخستین دیدار

دل تو نیز خواهد شکست

مثل دل من

زیر بارانی که از ابر خاطره ها می بارد .

شعر: سید مهدی موسوی

خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی

در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟!

خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست

در می روم این خانه را… هرچند که در نیست!

عکس کسی افتاده ام در حوض نقاشی

محبوب من! گه می خوری مال کسی باشی

گه می خوری با او بخندی توی مهمانی

می خواهمت بدجور و تو بدجور می دانی

هذیان گرفته بالشم بس که تبم بالاست

این زوزه های آخرین نسل ِ دراکولاست

از بین خواهد رفت امّا نه به زودی ها!

از گردن و آینده ات جای کبودی ها

حل می شوم در استکان قرص ها، در سم

محبوب من! خیلی از این کابوس می ترسم!

زل می زنم با گریه در لیوان آبی که…

حل می شوم توی سؤال بی جوابی که…

می ترسم از این آسمان که تار خواهد شد

از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد

از دست های تو به دُور گردن این مرد

که آخر قصّه طناب ِ دار خواهد شد!

از خون تو پاشیده بر آینده ای نزدیک

از عشق ما که سوژه ی اخبار خواهد شد!

می چسبمت مثل ِ لب سیگار در مستی

ثابت بکن: هستم که من ثابت کنم: هستی

سرگیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن

روزی هزاران بار مردن! واقعا مردن!!

بعد از تو الکل خورد من را… مست خوابیدم…

بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!

بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم

با هر که می شد هر چه می شد امتحان کردم!

خاموش کردم توی لیوانت خدایم را

شب ها بغل کردم به تو همجنس هایم را

رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم

در اوّلین بوسه، خودم را و تو را کشتم

هی گریه می کردم به آن مردی که زن بودم

شب ها دراکولای غمگینی که من بودم!

و عشق، یک بیماری ِ بدخیم ِ روحی بود

تنهایی ام محکوم به سـ-کس گروهی بود

سیگار با مشروب با طعم هماغوشی

یعنی فراموشی… فراموشی… فراموشی…

تنهایی ِ در جمع، در تن های تنهایی

با گریه و صابون و خون و تو، خودارضایی

دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی

رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی!

لیوان بعدی: قرص های حل شده در سم

باور بکن از هیچ چی دیگر نمی ترسم

پشت ِ سیاهی های دنیامان سیاهی بود

معشوقه ام بودی و هستی و… نخواهی بود