شعر: طاهره خنیا

آمــاده  و  عریـان  و  آرامـم ... نترس  از  من !
این تخت ِ تشریح است.. اول سینه ام لطفن!

بشکاف و بیرونش بکش این لخته ی خون را
این کــوه.. این انبوهـی از اندوه ِ زن بودن ..

خب..پوستم را پاره کن.. ( نارنگی ام انگار!)
این پیله ... این پیچیده دورم مثل ِ پیراهن..

بخـراش  بـا  دندان  و  ناخـــن  پوستــی  را  که
دباغی اش کرده ست دست ِ دوست و دشمن...

این ناف..این بندی که موجودیت ِ جان است..
جایی کـــه خون پرورده ام هر ماه در دامن ..

من هفت تا جان دارم و سگ-جانی ام ارثی است
از هر چـه زن پیش از خودم..از هر چه زن بعدن...

وحشت نکن ! سگ جان تر از اینم ! نمی میرم !
با هفت جـان در کالبـد ... با هفت سگ در تن..

وحشت نکن! دستت نلرزد باز! محکم باش!
نزدیک تر  بوده  به  من  تیغ  از رگ ِ گردن..

حتا نترس از اینکه چشمم را کف ِ دستت ..
بیــرون بکش این گوی را از بازی ِ " دیدن" !

بیزاری ام بی حد و دستم بسته.. کاری کن !
بسیــار آدمهــا ی در من  ،  زله اند  از  من ..

بسیار آدمهـــای در من ، اهـل ِ تقلیلند..
کم کرده اندم از خودم..از زندگی..از زن..

باید برم گردانـــی از این آخرین سلول..
نقبی بزن از چوب-خط ِ پُر ، به آسودن..

نقبــی بــزن تا مرگ .. تا پرواز ِ بــی بالـی ...
راحت کن این دیوانه را از هی کتک خوردن...

حالا کـه تکه تکه ام ، یک تکه ام ..خوبم !
دریای بی ماهی اگر نه ، کوه ِ بی پازن ..

یک  پازل ِ  پخشم برای  شیشه ی  الکل...
دستت درست! ازدست رفتم روی دست ِ تو!

داستان کوتاه

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن. سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت:"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت: " این بار دومته"‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم: " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟ همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته."!!!!!!!!


شعر:مارگارت آتوود

نمـــي تواني به کسي بگويي

از دوست داشتن يک نفــر خودداري کند

دوست داشتن

با چيـــزهاي ديگر

خيــــلي فرق مي کند

شعر:دکتر علی شریعتی

واکنون توبامرگ رفته ای

ومن اینجا،تنهابه این امید دم میزنم

که باهرنفس،

"گامی"به تونزدیکتر میشوم

                                  واین زندگی من است

شعر

شنبه

حراج کسالت

 رکود هفته را کلید می زند

خیل قفلهای زنگ زده پشت من پنهانند.

 

یکشنبه

صفحه های مجازی آینه جنگهای حقیقی اند

من آتشی به پا کرده ام

میان سیگار و لبانم

معرکه ای که دودش به چشم خودم می رود

 

دوشنبه با فنجانم بروی جان پناه هفته می دوم

درون فنجان قهوه ای چشمم کمرنگ میشود.

 

سه شنبه

خیسم و باران ندارد این تراکم ابر

سنگها را با بزاقم قورت می دهم!

 

چ چ چ هااارشن به

آینه تف میکند به صورتم!

که لحظه ها چون شبانه گذشت

چه چهار شب

چه چهارصدوچهل وچهار...

 

پنج شنبه فرصت بازیافت من

قبرستان تازه از پوسیدگیهاست!!

جمعه ها عصصصصصصصر که میشود

خمیازه میکشم بروی آسمان

قلمو مو برمی دارد و من

هفته را زیر فرش خاطره جارو میزنم.

شعر: احمد شاملو

نه بخاطر آفتاب

نه بخاطر حماسه

بخاطر سايه ي بام کوچکش

بخاطر ترانه اي کوچک تر از دست هاي تو

 

نه بخاطر جنگل ها

نه بخاطر دريا

بخاطر يک برگ

بخاطر يک قطره

روشن تر از چشمهاي تو

 

نه بخاطر ديوارها

بخاطر يک چپر

نه بخاطر همه انسانها

بخاطر نوزادِ دشمنش شايد

 

نه بخاطر دنيا

بخاطر خانه ي تو

بخاطر يقينِ کوچکت

که انسان ، دنيایي ست

 

بخاطر آرزوي يک لحظه ي من که پيشِ تو باشم

بخاطر دستهاي کوچکت در دستهاي بزرگِ من

و لبهاي بزرگ من بر گونه هاي بي گناه تو

 

بخاطر پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله ميکني

بخاطر شبنمي بر برگ

هنگامي که تو خفته اي

بخاطر يک لبخند

هنگامي که مرا در کنار ِ خود ببيني

 

بخاطر يک سرود،

بخاطر يک قصه در سردترينِ شبها،

تاريکترينِ شبها .

بخاطر عروسکهاي تو ،

نه بخاطر انسانهاي بزرگ .

 

بخاطر سنگفرشي که مرا به تو مي رساند

نه بخاطر شاهراه هاي دوردست

بخاطر ناودان، هنگامي که مي بارد

بخاطر کندوها و زنبورهاي کوچک

بخاطر جارِ بلند ابر در آسمانِ بزرگ آرام

 

بخاطر تو

بخاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند....

 

داستان کوتاه

مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود؛ پس وجه را 

پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. 

قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی 

اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد ولذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب 

و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل 

گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به ١٦٠ کیلومتر در ساعت رسید. 

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او 

می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. 

مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس 

برای آن که قدرت وسرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به ١٨٠ 

رسید و سپس ٢٠٠ را پشت سر گذاشت، از ٢٢٠ گذشت و به ٢٤٠ رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است. 

ناگهان به خود آمد و گفت، مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد. از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. 

اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش 

انداخت و گفت، ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای 

تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده 

بودم. خصوصا اینكه به هشدار من توجهی نكردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو 

بیشتر و بیشتر كرده و از دست پلیس فرار كردی. تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی. 

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، می‌دونی، جناب سروان؛ سال‌ها قبل زن من با یک 

افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر كشان پشت سرم دیدم، تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی! 

افسر خندید و گفت: روز خوبی داشته باشید، آقا و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.!!!! 


شعر:سوفی صابری

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک

کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک

به جهنم که از این خانه فراری شده ای

عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درک

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم

تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست

جنس پاخورده ی بازار خریدی بـــــــه درک

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین

سادگی کردی و از دام پریدی بــه درک

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد

میکشی از تـــــه دل آه شدیدی بــــه درک

نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری

دیر بالای سرکشته رسیدی به درک...

پراگماتیسم

واژه پراگماتیسم مشتق از لفظ یونانی (pragma) و به معنی عمل است. این واژه اول بار توسط چالرز ساندرزپیرس (Charles sanders pierce)، منطق دان آمریکائی به کار برده شد. مقصود او از به کاربردن این واژه، روشی برای حل کردن و ارزشیابی مسائل عقلی بود. اما به تدریج معنای پراگماتیسم تغییر کرد
ادامه نوشته

راست - راستگرایی(در تضاد با چپ و چپ گرایی)

راست یا راست‌گرا در ادبیات سیاسی، به مواضعی اطلاق می‌شود که خواهان حفظ نظم و سلسله مراتب اجتماعی سنتی هستند. ریشهٔ اصطلاحات راست و چپ به انقلاب فرانسه برمی‌گردد و به محل نشستن اعضای پارلمان اشاره دارد؛ کسانی که در سمت راست می‌نشستند از حفظ نهادهای پادشاهی، آریستوکراسی و مذهب رسمی حمایت می‌کردند.
ادامه نوشته

شعر

شب های ِ زیادی به تو فکر می کنم
فکرهای ِ چالش انگیزی
به عمق دره های تنت...

آنقدر که خواب
فاصله را محو می کند
ما برخورد می کنیم و
توی ِ قایق چوبی مان می افتیم...

-قیژقیژ ِ تخته ها زیر ما-
-شالاپ شلوپ موج ها زیر تخته ها-
فردا سونامی
سرخط ِ خبرگزاری هاست...

شعر:فاطمه اختصاری

تو در معادله های چـــهار مجــهولـــــــی

به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی

ببین دوباره مـــــرا در خودت کـــم آوردی

که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی

من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها

کـــــه می رسد به تو از این روابط طولــی

دو تا پرنده که از پشت بام می افتند

دو تا پرنـده در این اتفاق معمولــــی-

« شبیــــه بچگیای من و تــــو هـــــی مردن »

« دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟ »

نگاه کن ! پس از این گریه چی بجا مانده؟

دو چشــــم قرمز خسته شبیـــه گلبولی-

که لیز می شود از بوسه های غمگینت

تو در تصّـــور من شکل فعل مجهولـــــی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت