چرندیات این ذهن مبتلا
اکنون که تابلویی کشیده ام
با نگاه به آن
گریه ام می گیرد.
اکنون که تابلویی کشیده ام
با نگاه به آن
گریه ام می گیرد.
مرده شدم در کفنم کرگدنی کل کل زنان کارد زند بر بدنم
شب چو رسیده از راه شاپرکان ماردوش شیحه زنان شیر وشتر به پس روان حلقه زدند دور و برم
صبح ز من نماند اثر موران و ماران یکسره خوردند و خوابیدند نرم بر جای جای پیکرم
شرح شب سیاه خود خواب بدیدم یکسره
از خواب جستم یکسره
رفتم سراغ دفترم
تا که نویسم آنچه را در خواب آمد بر سرم...
نه دشمن را
که خود را
که تنفر یعنی صمیمانه ترین دوست داشتن ها
دوست داشتنی که به خاطر آن
خود را وحشیانه به هلاکت میرسانی....
چراغی در کلبه ی آن چوپان چالاکی که گرگ از فریادهایش نمی ترسید لرزید
سکوتی بس مهیب در من پدید آمد
شهابی دیگر از آسمان سوی من آمد به پایین
از ان برق تماشایی
دلم در جای خود ترسید
سکوتم تبدیل شد به فریادی
و فریاد مرا در پی شدند چوپانها و حیوانهاشان همه باهم...
دوزخی شدم
تا دوختم نگاهم را با نگاهت
صبرم کم است
مرا در آتش
بسوزان
گرمای تنم به یکباره در چشمانم جمع می گشت
لبانم سخت بر هم فشرده
سرم گیج می رفت
تمام حواسم در یک نقطه جمع میشد
و هیچ چیز اتفاق نمی افتاد
جز دلهره ای سخت بر اعضای پیکرم
که نای تکان خوردن را ازمن می گرفت
من کسی جز یک سکوت ساده و مبهم نیستم
مرا فریاد کن تا رها گردی