گرمای تنم به یکباره در چشمانم جمع می گشت

لبانم سخت بر هم فشرده

سرم گیج می رفت

تمام حواسم در یک نقطه جمع میشد

و هیچ چیز اتفاق نمی افتاد

جز دلهره ای سخت بر اعضای پیکرم

که نای تکان خوردن را ازمن می گرفت

من کسی جز یک سکوت ساده و مبهم نیستم

مرا فریاد کن تا رها گردی