چرندیات این ذهن مبتلا: بغض
گرمای تنم به یکباره در چشمانم جمع می گشت
لبانم سخت بر هم فشرده
سرم گیج می رفت
تمام حواسم در یک نقطه جمع میشد
و هیچ چیز اتفاق نمی افتاد
جز دلهره ای سخت بر اعضای پیکرم
که نای تکان خوردن را ازمن می گرفت
من کسی جز یک سکوت ساده و مبهم نیستم
مرا فریاد کن تا رها گردی
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۲ ساعت 15:57 توسط مهدی صیدگر
|
با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛