مانا اقایی

هى دنیا مى چرخد

هى عقربه ها مى خوابند

هى دنیا مى خوابد

هى عقربه ها مى چرخند

هى من قصه مى گویم و

هى مرگم یك شب به تعویق مى افتد، چرا؟

شده ام مثل ماه چهارده به بعد

مثل بغداد كه یك روز زیبا بود

بیا, بیا مرا ببر میان آینه هاى شهر بگردان

به خدا من شهرزاد نیستم 

چند بار این را كتیبه كنم

بكوبم بر سینهء سنگ تاریخ؟

بی رحم نیستى؟

نیم رُخت را در برق خنجرها دیده اند!

هزارو یك شب گذشته

و خون هنوز گرم مى ریزد.

تمام قصه همین بود راست می‌گفتی:

تو باد بودی و من در مباد سرگردان

زمین تب زده، انسان عصر یخبندان

و من میان تب و انجماد سرگردان

درخت کوچک تنها به باد عاشق بود

و باد...

        بی سروسامان...

                    و باد سرگردان

تمام قصه همین بود... راست می‌گفتی!