تئوری ویلفردو پارتو جامعه شناس ایتالیایی

پارتو جامعه شناس محافظه کار ايتاليايي بيشتر نظرياتش در رد مارکس وفيلسوفان روشن انديش است. نظريه نخبگان وي در جامعه شناسي و سياست نظريه اي شناخته شده است. اين نظريه به نوعي از اشکال حاکميت اشاره دارد که در زمره نظريه هاي Moniste يا تک گراي حاکميت است. پارتو معتقد است که انسان ها چه از لحاظ جسمي و چه از لحاظ فکري و اخلاقي با يکديگر برابر نيستند. در کل جامعه برخي افراد از ديگران بااستعدادترند و شايسته ترين افراد هر گروه نخبگان آن گروه را مي سازند. اصطلاح نخبگان در کاربرد پارتو
ادامه نوشته

شعر: سید مهدی موسوی

نماندست چیزی به جزغم ... مهم نیست

گــرفته دلـــم از دو عالم ... مهـــم نیست

تـــو را دوست دارم قسم به خدا که...

اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست

فقــــط آرزو مـــی کنم کــــه بمیرم

پس از آن بهشت و جهنمّ مهم نیست

همان وقت رانده شدن به زمین ... آه !

بـــه خود گفت حوّا که آدم مهم نیست

بیا تا علف هــــای هرزه بکاریم

اگر مرگ گلهای مریم مهم نیست

ببین! مرگ هم شانس مي خواهد ای عشق

فقط خوردن جامی از سم مهـــم نیست

نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست،

گرفته دلـــم از دو عالم ، مهم نیست,

بمانم ، بخوانم ، برقصم ، بمیرم ...

دگر هیچ چیزي برایم مهم نیست

شعر:شل سيلور استاين

از گورخره پرسیدم
« توسفیدی و راه راه سیاه داری،
یا اینکه سیاهی و راه راه سفید داری؟ »

گوره خره به جای جواب دادن پرسید:

« تو خوبی فقط عادت های بد داری،
یا بدی و چند تا عادت خوب داری؟

ساکتی بعضی وقت ها شیطونی،
یا شیطونی بعضی وقت ها ساکت می شی؟

ذاتاً خوشحالی بعضی روزها ناراحتی،
یا ذاتاً افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟

لباس هات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه،
یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟

و گورخر پرسید و پرسید و پرسید،
و پرسید و پرسید، و بعد رفت.

دیگه هیچ وقت از گورخرها دربارهء راه راهاشون
چیزی نمی پرسم.

شعر:شل سيلور استاين

شتر حيوان صبوري است
هميشه آدم را از وسط صحرا عبور مي دهد.
هر چند كه مي داند در صحرا چيزي نيست
او هميشه دلش مي خواهد بپرسد:
« مگر در صحرا چه چيزي است،
كه آدم هميشه مي خواهد از وسط آن بگذرد؟ »

اما او اين سوالش را نمي پرسد،
چون شتر حيوان صبوري است !

حتی شما دوست عزیز

شعر: احمد شاملو

دخترانِ دشت!
دخترانِ انتظار!
 
دخترانِ اميدِ تنگ
 در دشتِ بی‌کران،
و آرزوهایِ بی‌کران
 در خُلق‌هایِ تنگ!

 

دخترانِ خيالِ آلاچيقِ نو
 در آلاچيق‌هايی که صد سال!ــ

از زرهِ جامه‌تان اگر بشکوفيد
بادِ ديوانه
يالِ بلندِ اسبِ تمنا را
آشفته کردخواهد...

 

دخترانِ رودِ گل‌آلود!
دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!
 

دخترانِ عشق‌هایِ دور
 روزِ سکوت و کار
  شب‌هایِ خسته‌گی!
دخترانِ روز
 بی‌خسته‌گی دويدن،
  شب
   سرشکسته‌گی!ــ

در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق‌ــ
 

در رقصِ راهبانه‌یِ شکرانه‌یِ کدام
 آتش‌زدایِ کام
بازوانِ فواره‌يی‌تان را
 خواهيدبرفراشت؟

 
 

افسوس!
 
موها، نگاه‌ها
 به‌عبث

عطرِ لغاتِ شاعر را تاريک‌می‌کنند.

 

 

دخترانِ رفت‌وآمد
 در دشتِ مه‌زده!
دخترانِ شرم
 شب‌نم
  افتاده‌گی
   رمه!ــ

از زخمِ قلبِ آبایی در سينه‌یِ کدامِ شما خون چکيده‌است؟

 

پستان‌ِتان، کدامِ شما
گل‌داده در بهارِ بلوغ‌اش؟
لب‌های‌ِتان کدامِ شما
 

لب‌های‌ِتان کدام
 ــ بگوييد!ــ

در کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسه‌يی؟

 

شب‌هایِ تارِ نم‌نمِ باران‌ــکه نيست کارــ
اکنون کدام‌يک ز شما
بيدارمی‌مانيد
در بسترِ خشونتِ نوميدی
در بسترِ فشرده‌یِ دل‌تنگی
در بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتان
 

تا يادِ آن ــ که خشم و جسارت بودــ
 بدرخشاند

تا ديرگاه، شعله‌یِ آتش را
در چشمِ بازِتان؟

  

بينِ شما کدام
 ــبگوييد!ــ

بينِ شما کدام
 

صيقل‌می‌دهيد
 سلاحِ آبایی را
برایِ
 روزِ
  انتقام؟

1330، تركمن صحرا، اوبه‌ي سفلي

 

 

فلسفه:شوپنهاور

«این جهانی که در آن بسر می­بریم و وجود داریم، برحسب ماهیت کلی­اش، یکسره اراده و همزمان یکسره تصور است» (جهان به مثابه­ی اراده و تصور، قطعه ۲۹).....
ادامه نوشته

شعر

هماهنگی های لازم انجام شده بود

به گیرندگان ابلاغ

کتابخانه ی ملی

انتشاراتی ها

فریاد هم خبرداشت اگر زیرش نزند

چاپخانه . .

پول کارگرها هم پیش پرداخت شده

اما

مسخره ها. . .

فراموش کردند

به خودم حکم را ابلاغ نکردند

همه جا برای من فرستنده کار گذاشته اند

همه جای من فرستنده کار گذاشته اند

سر و دست و شکم و . . .

خلاصه اخبار هر لحظه از زندگی من به عرض می رسد

همه ی مجوزهای لازم صادر شده

با دفتر آقایان در تمام دوره های مختلف هماهنگ شده

مش رحیم هم خبر دارد

...

البته اگر انکار نکند

من مجاز به همه کاری هستم چون معصومم

خوب و بد

زشت و زیبا

درست و غلطش را خودمان می دهیم بچه ها هماهنگ کنند

خلاصه همه چیز در کنترل و اختیار ماست

شعر: سید علی صالحی

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان
!


تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست
!
راستی خبرت بدهم

خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند
!
بی‌پرده بگویمت

چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری‌را جان

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

مفاهيم اساسي جامعه شناسي پي ير بورديو

ميدان (زمينه)ازنظربورديو:

بنا به تعريف بورديو يك ميدان ،عرصه اي اجتماعي است كه مبارزه ها يا تكاپو ها بر سر منابع و منافع معين و دسترسي به آنها در آن صورت مي پذيرد . ميدان ها با اقلامي تعيين و تعريف مي شوند كه محل منازعه و مبارزه هستند . كالاهاي فرهنگي ( سبك زندگي ،مسكن ، تمايز و تشخص فرهنگي ( تحصيل ) اشتغال ،زمين ،قدرت ( سياست ) ،طبقه اجتماعي ،منزلت يا هر

ادامه نوشته

شعر

عکس:

شعر: فروغ فرخزاد

در شب کوچک من افسوس

باد با یرگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانی ست

گوش کن...

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن...

وزش باد را میشنوی؟

در شب اکنون چیزی می کذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من

بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

 


شعر

اکنون که تیغ بر قوزک عقرب
سائیده ام
برآنم
که گرگ شب را بوسه دهم
و برگردم به تابوتم
بگذار در خم آخر
تو را به راه بیاورم
ای آزاده ابر بی سرانجام!