داستان کوتاه
دستی مردانه که در ورودی یک آپارتمان را باز می کند مرد وارد و کلید را در جیب می گذارد. در را می بندد کمی ایستاده و خانه را دید می زند.
صدای مرد : (آرام و خفه ) مینا ...
به سمت اتاقها رفته و دو اتاق خواب روبروی هم را به دنبال مینا می گردد
صدای مرد : (خفه) مینا ...
صدای دوش حمام ... و خش خش از توی آشپزخانه ...مرد وارد آشپزخانه می شود و مرغ مینایی را که گوشه ای از آشپزخانه روی گاز چمباتمه زده را می بیند
صدای مرد : سلام ... مینا
صدایی از مینا بر نمی خیزد... و آرام و با نگاه گنگی که از یک پرنده انتظار داریم به مرد خیره میشود. دستهای مرد به سمت پرنده می رود مینا از جایش پرواز و در نگاه مرد چرخی در آسمان آپارتمان زده و دوباره گوشه ای دیگر را انتخاب میکند
مرد هم به دنبال او وارد پذیرایی شده و به سمت حمام می رود چند ضربه آرام به در حمام می زند صدای دوش قطع می شود در حمام را تا نیمه باز میکند با باز شدن صدای جیغ بلند زنانه ای به گوش می رسد... مرد با شنیدن صدای جیغ دستگیره ی در را به سمت خودش می کشد
صدای مرد : نترس ... منم محمد رضا...
چند لحظه منتظر می ماند
صدای مرد : چی شد ؟ ترسیدی ... ؟
صدای زن : بی شعور ... خر ... عوضی ... داشتم سکته می کردم
صدای مرد : من که در زدم ...
صدای زن : در زدی که زدی ... بی خبر اومدی چه غلطی بکنی ؟ خبر مرگت قبلش یه زنگ می زدی ؟
مرد دستگیره را گرفته و کمی بیشتر در را باز می کند تا وارد حمام شود صدای جیغ دوباره ی زن اما اینبار از عصبانیت
صدای زن : در رو باز نکن ...
صدای مرد : باشه بابا ... اومدم ببینمت
صدای زن : می خوام نبینی ... یه عکس از من بگذار توی جیبت که هر وقت هوس کردی من رو ببینی اینجوری من رو سکته ندیدی...
صدای مرد : عکست رو دار ...اومدم روی ماه خودتو ببینم
صدای زن : غلط کردی ... زودتر برو... چند تا از بچه ها دارن میان اینجا
صدای مرد : کی ها ؟
صدای زن : به تو چه ؟ دیگه بی خبر پات رو توی خونه ی من نمی ذاری ...ها !؟
صدای مرد : اوووو ... باشه بابا...
مرد کمی همانجا ایستاده و تصمیم به بیرون رفتن میگیرد بدون خداحافظی می خواهد بیرون برود
صدای زن : حوله ام رو بگذار پشت در ...
مرد از توی کمد اتاق خواب به هم ریخته حوله ی آبی را بر می دارد و بی صدا پشت در حمام می اندازد
صدای زن : خودم بهت زنگ می زنم ...
صدای مرد : باشه (دلخور)
صدای زن : میخوام برم بیرون یک کم پول برام بگذار ...
صدای مرد : زیاد باهام نیست ...
صدای زن : هر چی داری بده ...
صدای مرد : (آرام ) برو بابا ...
مرد کفش هایش را پایش می کند و قبل از خارج شدن مقداری پول از کیف در آورده تردید دارد کمی ایستاده و با اسکناسها بازی می کند
صدای زن : حتما بذاری ها ...
مرد اسکناس ها را در جیب گذاشته و خارج می شود
پله ها را پایین می رود ... وارد کوچه شده ماشینش را روشن میکند و وارد خیابان می شود زمان زیادی نمی گذرد تا جلوی یک خانم ترمز می زند
صدای مرد : برسونمت ...
صدای زن : برو گم شو...عوضی ...
مرد دوباره حرکت می کند
صدای مرد : هر جور راحتی ...؟
با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛