شعر: آنیا


شب بود، تاریک!اما گرم…
گـــرم، خیلــی گــرم
به ظاهر نبودی،اما چقدر خوب حضور داشتی!
من …
تو..
ما.
جـــانم! عجب دو حرفی های وسوسه انگیزی.
مانند وسوسه کشیدن یک نخ سیگار
مانند وسوسه دیدن یک فیلم پو…رن!
مانند تو
مانند من
—-
گره خورده ام،
گره ایی کـــور به این احساس
چه کششی عمیق تر از این؟!
جاذبه را به زانو در آورد.
زمین همچنان میگردد و خواب هایم به تفسیر زمین میخندند.
لبخــندی گــرم
بسیــار گرم
به گرمی خون کبوتری که اسارت را در دستان تو
به رهایی در آسمان ترجیح داد!
—–
من …تو..ما
آآآخ چه دو حرفی های وسوسه انگیزی
وسوسه چیدن یک سیب
وسوسه بوسیدن تو

روز شد؛ روشن بود
اما سرد
سرد،خیلی سرد
نبودی ، نبودم
چقدر خوب اگر حضور داشتی
من…
تنـــها!عجب افکار مسمومی
مانند مرگ من بی تو
مرگ کبوتر در آسمان

شعر :حافظ


باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش                  بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش 
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال                  مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش 
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار              کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش 
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست              راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش 
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام                هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش 
نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید                این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش 
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند                  دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش 
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود                عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
 

شعر

هر چه موهايت بلندتر
عمر من بلندتر است
گيسوان آشفته روي شانه هايت
تابلويي از سياه قلم و مرکب چيني و پرهاي چلچله هاست
که به آن دعاهايي از اسماء الهي مي بندم
مي داني چرا در نوازش و پرستش موهايت جاودانه مي شوم ؟
چون قصه ي عشق ما از اولين تا آخرين سطر
در آن نقش بسته است
موهايت دفتر خاطرات ماست
پس نگذار کسي آن را بدزدد

مکالمه

پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نیستم؟

دختر: سلام. خواهش می کنم.
پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟

دختر‌ : تهران/نازنین/۲۲

پسر : اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه.

دختر: مرسی!شما مجردین؟ 

پسر : بله. شما چی؟ازدواج کردین؟

دختر : نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟

پسر : من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT اَمِریکا دارم. شما چی؟

دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.

پسر : wow چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم.

دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟

پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟

دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟

پسر : خیابون دربند. شما چی؟

دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟

پسر : خیابون دربند. خیابون…… کوچه……پلاک….شما چی؟

دختر : اسم فامیلی شما چیه؟

پسر : من؟ حسینی! چطور؟

دختر : چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟

پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده…. آخه می دونین………..

دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم!

پسر : عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!

دختر :‌ او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبرزو نیاریا! راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای

پسر : باشه عمه ملوک! بای……

داستان کوتاه

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همین‌طور بین راه می‌ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

یادمان باشد هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی، خدا کنارمان است؛ پس لبخند را فراموش نکنیم!