نظریه امیل دورکیم

دین مظهر قدرت جامعه است.

 

فرانسه بعد از انقلاب به واسطه کشمکش بين سلطنت طلبان و ضد سلطنت طلبان، کاتوليک ها و  مخالفان غيرمذهبي آن ها و تعارض بين سرمايه وکار، رنج وعذاب فراواني را تحمل مي کرد.
بازتاب اين بحران که بر جامعه فرانسه سايه افکنده بود در موجي ازآشوب، خشونت و نارضايتي ديده مي شد. در چنين اوضاع و احوالي
  محافظه کاران آرزوي بازگشت به دين، اقتدار وسلسله مراتب را در سر مي پروراندند; يعني جامعه اي که ثبات گذشته را داشته باشد، ليبرال ها به آزادي و حقوق فردي و استفاده از روش هاي صلح آميز براي رسيدن به جمهوري دموکراتيک، غير مذهبي و آزاد اعتقاد داشتند. افراطيون و تندروها نيز فکر مي کردند که براي رسيدن به عدالت اجتماعي يک دگرگوني انقلابي ضروري است. در اين  شرايط سياسي و اجتماعي اميل دورکم در پي آن بود که جامعه شناسي علمي و جديدي را پايه گذاري کند تا بتواند به فرانسه براي غلبه بر بحران اخلاقي که دست به گريبان

آن بود کمک کند.
سهم نخستين دورکم در جامعه شناسي دين تحليل او بود از نقشي که دين در پديد آوردن وجدان
جمعي، وجدان اخلاقي جمع وآگاهي اجتماعي دارد.

سومین کتاب بزرگ دورکیم "صور بنیانی حیات دینی" بی گمان مهمترین،عمیق ترین،اصیل ترین،و همچنین گویاترین کتاب وی از لحاظ روشن کردن منبع الهام فکری اوست.

موضوع این کتاب عبارتست از ساختن نظریه ای عمومی درباره دین بر اساس تحلیل ساده ترین و بدوی ترین نهاد های دینی، همین بیان خود نشان دهنده یکی از افکار راهنمای دورکیم است. یعنی که بنا کردن نظریه ادیان عالی تر بر اساس بررسی صور بدوی دینی به عقیده او مشروع وممکن است. توتم پرستی بیان گر ذات دین است.

7

در این معنا،"صور بنیانی حیات دینی"درحکم راه حل دورکیمی تضاد موجود میان علمو دین است.علم باکشف واقعیت عمیق همه ادیان ، دین دیگری ایجاد نمی کند، بلکه این اعتماد را بوجود می آورد که جامعه قادر است در هر دوره خدایان مورد نیاز خویش را بسازد."علایق دینی چیزی جز صور تمثیلی علایق اجتماعی واخلاقی نیستند."

ذات دین به نظر دورکیم عبارتست از تقسیم جهان به دو دسته نمودهای مقدس وغیر مقدس. مقوله دینی براساس تمایز دوبخشی جهان ، بخش غیر مقدس وبخش مقدس ساخته شده است. پس مذهب مستلزم وجود امر مقدس، سپس سازمان یافتن باورهای مربوط به امر مقدس، و بلاخره مستلزم مراسم واعمالی است که به نحوی کم وبیش منطقی مشتق از باورها هستند.

هدف نظریه دینی دورکیم این است که بنیاد واقعیت موضوع ایمان را اثبات کند، بی آنکه محتوای فکر مذاهب سنتی را بپذیرد. به عقیده او جامعه به خودی خود یک واقعیت مقدس است. جامعه از سنخ واقعیات طبیعی است لکن وراء طبیعت است. جامعه هم علت نمود دینی است وهم توجیه کننده تمایزی که میان امر مقدس وغیر مقدس دیده می شود.

از نظر دورکیم،  توتم پرستی همانا ساده ترین شکل مذهب است و این فکر در اندیشه دورکیم بالاترین اهمیت رادارد. بدینسان، تعبیرجامعه شناختی دین، در نظر دورکیم دو شکل به خود می گیرد. در یکی از آنها این فکر تاکید شده است که آدمیان، در توتم پرستی بی آنکه خود بدانند جامعه را می پرستند، یا این که، ریشه امر مقس قبل از هر چیز، به نیروی جمعی و غیر مشخصی که همانا تصوری از خود جامعه است مربوط می شود. دورکیم بر اساس این فکرهای بنیادی، به بسط تعابیر خویش از مفاهیم روان،ذهن،خدا، ودنبال کردن تکامل ساختمان فکری تصورات دینی می پردازد. علاوه بر این، دورکیم اهمیت دو نوع نمود اجتماعی، یعنی نمادها ومراسم را روشن می کند.

به نظر دورکیم مراسم بر سه قسم اند: مراسم منفی(ممنوعیت ها) ،ومراسم مثبت(اعمال مصرفی) و مراسم نیایشی یا نذری. هدف این مراسم ها حفظ جماعت، تروتازه نگه داشتن حس تعلق به گروه، ومواظبت از اعتقاد و ایمان است.

دورکیم از برسی توتم پرستی، نظریه ای در باره جامعه شناسی شناخت استخراج می کند.

8

دورکیم انگیزه دیگری نیز برای برسی کارکردهای دین داشت که همان علاقه او به مکانیسم هایی بود که می توانند در مواقع به خطر افتادن سامان اجتماعی به کار آیند. از این جهت او درجستجوی همان چیزی بود که امروزه بعنوان معادل های کارکردی دین در یک زمانه اساسأ غیر دینی توصیف می شود.

مبنای نظریه او تأکید بر پدیده های دینی نه به عنوان مقوله های فردی، بلکه مقوله های اجتماعی بود."دین یک نظام یکپارچه عقاید واعمال مربوط به چیز های مقدس است، یعنی همان چیز هایی که جدا از پدیده های  عادی هستند واز محرمات به شمار می آیند ـ عقای واعمالی که همه کسانی را که به این عقاید و اعمال معتقدند،در یک اجتماع واحد اخلاقی به نام کلیسا یکپارچه می سازند". بر خلاف ویلیام جیمز که بیشتر به انواع تجربه های دینی افراد می پرداخت، دورکیم به فعالیت ها وپیوندهای اجتماعی ای می اندیشید که اشتراک در فعالیت های مذهبی در میان مؤمنان پدید می آورد.

هاری آلپر، پژوهشگر دورکیمی، چهار کارکرد عمده دین را از نظر دورکیم به عنوان نیرو های اجتماعی انظباط بخش، انسجامبخش ، حیاتبخش و خوشبختی بخش طبقه بندی کرده است.

دورکیم در جامعه شناسی دینی اش می کوشد نشان دهد که ریشه تعهدات دینی انسان را می توان سرانجام در تعهدات اجتماعی اش پیدا کرد(شهر خدا چیزی نیست جز بازتاب شهر انسان).

دورکم، دين را به عنوان منشا اصلي اصول اخلاقي وهمبستگي اجتماعي شناسايي کرد. به زعم او گردهم آيي مردم در مراسم مذهبي، هم باعث تقويت باورهاي ديني وهم موجب به وجود آمدن احساسات پرشور و شديد مي شود که باعث تقويت پيوند بين مردم مي شود. بدين ترتيب آئين هاي ديني با تقويت باورهاي جمعي و اخلاقيات و نيز با پيوند شرکت کنندگان به يکديگر، باعث همبستگي جامعه مي شود. کارکرد دين در جامعه، يکپارچه کردن وانسجام آن است. او در کتاب «درباره تعريف پديده دين»، نقش عامليت براي دين  قائل شد; يعني اعتقادات و اعمال ديني به اخلاق جامعه همساني مي بخشد و بنابراين جامعه شناسي دين بايد نيروهاي اجتماعي را که بر شخص معتقد چيره است و شرايطي را که احساسات ديني را بر مي انگيزاند مطالعه کند. به اعتقاد دورکم، تکامل دين  مترادف و متوازي با تکامل اخلاق است.همزمان با اديان، قواعد حقوق و اخلاق نيزعام و همه شمول مي شوند. چيزي ازاخلاق در دين و چيزي از دين در اخلاق وجود دارد و عملا حيات اخلاقي کنوني سرا پا انباشت

9

از ديانت است. از لحظه اي که اخلاق در همه جاي تاريخ چنين نشانه اي از ديانت تلقي شده است ناممکن است که بتواند يکسره از اين خصلت عاري شود; زيرا در اين صورت به حيات خويش پايان خواهد داد.

نگرش دورکیم به دین بیش‏تر کارکردگرایانه با کارکرد مثبت است و بر همین اساس، وی در تحلیل دین، خلط اساسی بین معنا و محتوای نمادهای دینی و معنا و محتوای کارکردهای آن کرده است. درنهایت دورکیم بیان می‏کند: دین عبارت است از نظام به هم پیوسته و متشکلی از باورها و اعمالی در رابطه با اشیای مقدس و این اعمال و باورها تمام کسانی را که به آن می‏پیوندند در یک واحد اجتماعی اخلاقی به نام «کلیسا» پیوسته و متحد می‏سازد. دورکیم معتقد است که هیچ چیز ذاتا مقدس یا دنیوی نیست، بلکه زمانی یکی از این دو خصلت را پیدا می‏کند که مردم یا بر آن پدیده ارزشی فایده‏مند قایل شوند و یا بر عکس، صفاتی ذاتی به آن نسبت دهند که با ارزش وسیله‏اش هیچ ارتباطی نداشته باشد.

 

  

10

نظریه ماکس وبر

دین جهت دهنده جامعه است.

یکی از کارهای ماکس وبر مربوط به جامعه شناسی دین است. رأس اینگونه کارها مطالعه مشهور ماکس وبر، تحت عنوان "اخلاق پروتستان وروح سرمایه داری"قرار دارد که ماکس وبر ادامه آن را در تحلیل تطبیقی ادیان بزرگ وتأثیرات متقابل شرایط اقتصادی، وضعیت های اجتماعی و اعتقاد های دینی دنبال کرد.

اخلاق اعتقاد، در اندیشه وبر، یکی از مظاهر ممکن یک حالت دینی است. اخلاق اعتقاد همان نوع اخلاقی است که از موعظه بر بالای کوه مستفاد می شود. یک حالت روحی واحد اگر بیان کننده اعتقادی دینی باشد، حالتی با شکوه است، وچون مبین بی جرأتی یا خواری باشد حالتی پست وحقیر. تحلیل اخلاق اعتقاد به جامعه شناسی دین کشیده می شود.

ماکس وبر خواسته است اثبات کند که رفتار آدمیان در جوامع گوناگون فقط وقتی فهمیدنی است که در چاچوب دریافت کلی آنان از هستی قرار داده شود: اصول جزمی دینی وتعابیر آنها جزوی از این جهان بینی است، وبرای درک رفتار افراد وگروهها، بویژه برای درک رفتار اقتصادی افراد وگروهها، ناگزیر دین را هم درک کرد. از سوی دیگر وبر خواسته است ثابت کند که در یافت های دینی عملأ از عناصر تعیین کننده رفتارهای اقتصادی اند،ودرنتیجه، یکی از علل دگرگونیهای اقتصادی جوامع به شمار می روند. دراین دو مورد روشنگرترین مطالعه ها، مطالعه ایست که ماکس وبر درباره روح سرمایه داری و اخلاق پروتستان انجام داده است.

 برخی دیگر از تحلیل های وبرناظر بر بیان سازگاری فکری یا معنوی، روح اخلاق پروتستان ـ یاهر نوع معینی از اخلاق پروتستان ـ باروح سرمایه داری است. در این مورد ، مسأله عبارتست ازبرقرار کردن نسبت موجود میان یک اندیشه دینی وتلقی معینی از برخی مشکلات عملی ، به شیوه ای تفهمی. نظر ماکس وبراینست که روح سرمایه داری وروح مذهبی پروتستان تناسبی معنادار باهم دارند.

اصل ازنظر ماکس وبر ، تحلیل بینش مذهبی جهان است، یعنی تحلیل طرز تلقی معینی از جانب آدمیان در قبال هستی، آدمیانی که موقعیت خویش را درپرتو باورهایشان تفسیر می کردند.

11

دیگر مطالعات وبر در جامعه شناسی دینی ، به چین، هند ویهودیت بدوی اختصاص یافته اند. وبر دراین مطالعات طرحی از جامعه شناسی تطبیقی ادیان بزرگ، براساس روش خاص خود ، که همان روش رابطه باارزش هاست، ارایه می دهد.

جامعه ‏شناسی دین از نظر ماکس وبر عبارت است از: علمی که می‏خواهد از طریق تفهم تفسیری رفتار دینی که نوعی رفتار اجتماعی است به بیان علل و معلول‏های آن دست‏یابد. جامعه‏شناسی دین رفتار دینی را به عنوان نوعی رفتار اجتماعی مورد مطالعه قرار می‏دهد. روش جامعه‏شناسی دین نیز از نظر وبر، روش تفهمی است. در نگاه وبر، فهم رفتار دینی تنها از طریق فهم تجارب در دین، عقاید و اهداف افراد و به عبارت کوتاه‏تر، تنها از طریق فهم معنای رفتار دین امکان‏پذیر است. در جامعه‏شناسی دین، اساساً جوهره دین یعنی: اصول و احکام آن و یا حقانیت و عدم حقانیت آن مورد بحث قرار نمی‏گیرد، مگر در مواردی که برای فهم و درک معنای رفتار دینی مفید باشد. جامعه‏شناسی دین رفتار متدینان را به عنوان نوعی رفتار اجتماعی، که دارای معانی و کارکرد اجتماعی از نوع دینی است، مطالعه می‏کند.

ماکس وبر دین‏ را چنین تعریف می‏کند: می‏توان روابط انسان‏ها با نیروهای فوق طبیعی را، که به صورت دعا، زبان و عبادت در می‏آید، «آیین و دین‏» نامید. موضوع اصلی جامعه‏شناسی دین وبر این است که ارتباط مستقیمی میان نظام اقتصادی و اصول اخلاقی جوامع وجود دارد که بر یکدیگر تاثیر و تاثر دارند. وبر در صدد این بود که اثبات کند رفتار انسان‏ها در جوامع گوناگون، زمانی فهمیدنی است که در چارچوب دریافت کلی آنان از هستی قرار گیرد. اصول جزمی دین و عقاید آن‏ها جزیی از این جهان‏بینی است و برای درک رفتار افراد و گروه‏ها، به ویژه برای درک رفتار اقتصادی آن‏ها، ناگزیر باید جهان‏بینی آنان را نیز درک کرد.عنصر مهم در جامعه‏شناسی دینی وبر، رفتار دینی یا رفتار انسان در برابر قدرت‏های فوق طبیعی است و از آن‏جا که این قدرت‏ها در تجربیات زندگی روزمره به چشم نمی‏آیند، انسان سعی کرده است از راه ایجاد نشانه‏های عادی با آن‏ها رابطه برقرار کند تا بتواند آن‏ها را برای خودش مجسم کند و از عملشان سر در آورد.

جامعه شناسی دینی وبر کوشیده است انواع کلی حالات دینی بنیادی را تعیین کند، حالاتی که می توان آنهارا در حکم پاسخ هایی برای آن دسته از مسایل عقلی که پیام های پیامبران سرشار از

12

آنهاست شمرد. به نظر وبر دو حالت بنیادی متضاد وجود دارد: عرفان و زهد ، واین ها ، دو پاسخ ممکن دربرابر مشکل شر، دو راه قابل تصور برای رستگاری اند.

به عقیده ماکس وبر، آدمیان برای این مسایل ذاتی امروز دیگر پاسخی جز از طریق تصمیم های فردی یا در تصمیم های فردی نمی یابند، تصمیم هایی که دلخواسته ونامشروط اند. هرکس باید خدای خویش یااهریمن خویش را خود انتخاب کند.

 

 

نظریه کارل مارکس

 

کارل مارکس با آنکه به دلیل اظهار نظرهای قابل توجه و مبتکرانه‏اش درباره دین مشهور است، ولی سهمش در جامعه شناسی دین ناچیز بوده است. او بر خلاف دورکیم، اگوست کنت و ماکس وبر ، توجه عمیقی به دین نداشته، اما تاثیر واقعی او در این ‏باره به طریق غیر مستقیم و از راه انتشار نظریه معروفش درباره همکنش روبنا و زیربنای جامعه بوده‏است. مارکس توجه اهل نظر را به شباهت‏های فرهنگی و کارکرد بین دین ، قانون، سیاست و ایدئولوژی ، که همه جنبه‏های روبنایی جامعه بشری هستند، جلب کرده است. اومعتقد بود که روبناها نهایتا بر اثر روابط تولیدی، که به نحو نهایی در کار است، تعیین می‏گردد. در نظر مارکس، دین از اهمیت ثانوی برخوردار است; زیرا ایدئولوژی روبناست و در مکتب مارکسیسم، همه چیز بر اساس وضع اقتصادی شکل می‏گیرد و عامل تحرک همه چیز وضعیت اقتصادی است. عامل تحرک وضع اقتصادی نیز ابزار تولید است، به گونه‏ای که حتی فکرو مذهب انسان نیز تابع و معلول وضع اقتصادی جامعه می‏باشد. در نظر مارکس، ایدئولوژی و مذهب تصور یا آگاهی دروغینی است که طبقه حاکم به دلیل منافع خود از واقعیت‏ها دارد. مارکس علت اساسی پیدایش دین را وضع اقتصادی جامعه می‏داند و بدین ترتیب، اساسا آن را ساخته دست ‏بشر می‏داند.

وی می‏نویسد: انسان سازنده دین است و نه دین سازنده انسان. دین همان ناآگاهی به خود و احساس به خود برای انسانی است که هنوز برخود فایق نیامده یا دوران خود را از دست داده است. اما این تحقیق محیرالعقول سرنوشت‏ بشر است، چرا که سرنوشت ‏بشر واقعیتی حقیقی ندارد و در نتیجه، پیکار علیه دین به منزله پیکار علیه جهانی است که دین جوهر روحانی آن است. فلاکت دین در عین حال، بیانگر فلاکت واقعی و اعتراف به آن فلاکت است. دین به منزله آه یک موجود مستاصل، قلب یک جهان سنگدل و نیز روح یک هستی بی روح است. دین تریاک مردم است. ناپدیده دین، که به منزله خوشبختی وهمی مردم است، اقتضای خوشبختی واقعی آن‏ها به شمار می‏آید. هر چند ایدئولوژی به معنای «مکتب حق و یا باطل‏» به کار می‏رود، اما این مفهوم نزد مارکس یک معنای تحقیرآمیز و منفی دارد. نزد مارکس، ایدئولوژی فقط به معنای مکتب باطل است و در آن، هیچ مفهوم حقی نخوابیده است.

14

در ایدئولوژی، مفهوم خطا، فریب، سراب‏آسا بودن، گول زننده بودن و از خود بیگانه شدن نهفته است. از نظر مارکس، دین، فلسفه، حقوق، اخلاق، علم سیاست و علم اقتصاد ایدئولوژی است. سرلوحه همه آن‏ها هم دین است. به عقیده مارکس، دین و ایدئولوژی از نظر واقع‏نمایی نیز نه تنها چیزی را نشان نمی‏دهد، بلکه گاهی واقعیت را وارونه جلوه می‏دهد. ایدئولوژی زمانی واقعیت را وارونه و زمانی هم خود واقعیتی وارونه است. لذا، ایدئولوژی، شناخت راستینی از حقیقت روابط به دست نمی‏دهد، از آن رو که گاهی واقعیت را وهم‏آلود می‏بیند و درکی از واقعیت را نشان می‏دهد که بر توهم استوار است. شاید مارکس در عبارت معروف خود، «دین افیون توده‏هاست‏»، قصد توهین به دین را نداشت و مقصود اواین بود که در جهانی که بهره‏کشی از انسان رایج است، دین برای انسان لازم است; چرا که بیان دردمندی واقعی انسان و اعتراض علیه واقعیت دردمندی است. مارکس معتقد بود تا همه شرایط اجتماعی دین به مدد انقلاب زایل نگردد، دین محو نخواهد شد.

حاصل آن‏که در نظر مارکس، دین اصالت ندارد و تنها ابزاری در دست زورمندان برای تحمیل عقاید خود به ستمدیدگان است. در واقع، روی‏آوری به دین به دلیل توجیه وضعیت موجود و عجز از مقابله با ناملایمات و تسکین دردهاست; زیرا انسان می‏خواهد در این جهان سازگار زندگی کند; زندگی‏ای بی‏تعارض و بی مزاحمت. بنابراین، در این زندگی بی‏تعارض، انسان همیشه سعی می‏کند که جهان ذهنی خود را با جهان خارج سازگار کند. خلاصه سخن مارکس این است که انسان دین را می‏آفریند. دین، وارونه دیدن عالم است و وارونه دیدن خود انسان; به دلیل این‏که انسان وارونه است. کسی که در محیط وارونه زندگی می‏کند، اندیشه‏های او هم وارنگی و اعوجاج پیدا می‏کند. در تحلیل نهایی مارکس، دین اساسا هم محصول از خودبیگانگی و هم بیانگر منافع طبقاتی است. دین هم ابزار فریبکاری و ستمگری به طبقه‏زیردست جامعه است و هم بیانگر اعتراض علیه ستمگری می‏باشد و نیز نوعی تسلیم و مایه تسلی در برابر ستمگری است.

 

نتیجه گیری

 

دگرگونی های اجتماعی ناشی از انقلاب های سیاسی، انقلاب صنعتی وشهرگرایی، اثر عمیقی بر اعتقاد مذهبی گذاشته بود. بسیاری از جامعه شناسان اولیه در محیط مذهبی پرورش یافته بودند وفعالانه ودر برخی موارد ، به گونه ای حرفه ای ، درگیر مذهب بودند. آنها همان هدف هایی راکه در زندگی مذهبی ـ شان داشتند، برای جامعه شناسی نیز به ارمغان آورده بودند.آنها در آرزوی بهبود زندگی مردم بودند. برای برخی از آنها (مانند کنت) جامعه شناسی تبدیل به یک مذهب شده بود.

وبر با تاکيد برعينيت در تحقيقات علمي و تحليلش ازاعمال انساني با استعانت از انگيزه ها بر اين زمينه از مباحث جامعه شناسي اثرعميق نهاد. او از تفسير مارکسي رابطه اقتصاد و دين خشنود نبود، رابطه بين اجتماعاتي که محل رشد سريع سرمايه داري بودند با دين مردمشان را به دقت آزمود.

دورکیم در کتاب «صورت هاي آغازين حيات ديني» ادعاهاي چندي را مطرح کرد که عبارتند از: 
1- اعتقادات، اعمال شعائري و وجودهاي مقدس مخلوق فکر جمعي اند ودردوره هاي جوشش جمعي

ايجادمي شوند.

2- دين راهي مخصوص براي نمايش واقعيات اجتماعي است که داراي دو صورت شناختي و بياني است. درصورت شناختي، دين راهي است براي درک واقعيت و در صورت بياني، دين راهي است براي نمادي  

کردن و نمايشي کردن روابط اجتماعي.
3- دين به طور مداوم جمع را مي سازد و بازسازي مي کند و اين کار را با محکم کردن پيوند هايي که فرد را به جامعه متصل مي کند انجام مي دهد. دين شرايط ضروري حيات اجتماعي و به سبب آن حيات فردي را ابقا مي کند. به اين ترتيب دورکم توانست کارکردهاي دين را به طور جامع، عمومي و ضروري بيان کند.

جامعه شناسي ديني يكي از شاخصه هاي جامعه شناسي است ،كه به اين واسطه به يكي از پديده هاي اجتماعي مانند صدها نوع نهاد اجتماعي ديگر نظيرخانواده مدرسه و... نگاه مي كند (كه در اينجا موضوع مورد مبحث دين مي باشد) نگاه مي كند و آنرا مورد بررسي قرار مي دهد .البته موضوع بسيار

21

مهم آن است كه در بررسي و تبيين اين مسئه آن را فارغ از مسئله آسماني دين نگاه مي كند ،اما درست بر خلاف جامعه شناسي دين ،جامعه شناسي ديني ،يعني شناخت جامعه با استفاده از اصول و معيار هاي ديني و مذهبي .جامعه شناسي دين يكي از روش هاي مورد استفاده آن ،اصول فلسفي است ،چرا كه اساساً جامعه شناسي در گذشته ريشه در تفكرات فلسفي دارند  و نهايت آنكه ميان دو مقوله جامعه شناسي دين و جامعه شناسي ديني تفاوت ماهوي وجود دارد .