شعر
آوردهاند: عاقبت این نیز بگذرد!
یعنی رئیس محترم! این میز بگذرد
این منشی عزیز که پیشت نشسته است،
این عشوههای وسوسهانگیز بگذرد
اخبار کارهای تو از پیش رویِ خلق
با جوجههای آخر پاییز بگذرد
از خشم زخمخوردهی ستارخان بترس
وقتی خبر ز سر در تبریز بگذرد...
حیف است فحش سهم تو باشد، اگر کسی
از روبروی باجهی واریز بگذرد
حتی به نرم بودن این صندلی مناز
کز صندلیت سوزن نوکتیز بگذرد
من ماندهام غرور تو از چیست این وسط؟!
هر چیز هست، عاقبت آن چیز بگذرد
وقتی گذشت عهد سکندر چو برق و باد
یعنی سریع دورهی چنگیز بگذرد
گفتم به دکتری چه کنی گر مریض تو
کارش ز قرص و نسخه و تجویز بگذرد؟
با خنده گفت بنده به او عرض میکنم:
آسوده باش! عاقبت این نیز بگذرد!
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲ ساعت 22:41 توسط مهدی صیدگر
|
با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛